«از دل نوشته های خودم » :
نمی گنجد این کلمات نارس در باغ دلتنگی هایم ،
شبه های مخوف دزدیدند تمام دست نوشته هایم را
و من تنها شدم.
این تنهایی غریب می شکند تار تار جوانه زده
خوشبختی ام را !
به آن کودک بگوئید بنوازد سوت سوتکش را ... که من سالهاست در حنجره کودکی بی کس لولیده ام ! لبخندم را فروختم به طفلی که زاده شد و از تنگنای این دنیا تا صبح نالید چه صحنه ی سردی است این زندگی پوشالی که موریانه هر سان در آن می خسبد ، و من و تو در فاصله ای دور نوازشش می کنیم ، و در اندام کرختمان که بنگرند زانوهایمان از جوار این همه تهی بودن بر خود می لرزد .
چه طملق فاسدی در لای لای لاشه هایمان جوانه زده و هر روز متولد می شود از آن دوستانی جدید.
شاید خطم بد بود که آدمک ها نتوانستند بخوانند مویه های ناتمامم را و نبود هیچ لنگه ای برای این پاهای بی کفش ...
تاول تنهائی سوزاند استخوان هایم را !
گویی این کاروان با من سر لج دارد کاش کسی خنده بفروشد بی گمان خریدارم !
روز شومی است دروازه همه ی خانه ها تعطیل است . کسی نمی فروشد خنده را !
سر در مغازه ها بسته است . سیب ها در جیب آدمک ها گندید و کسی مشتاق را تعارف نکرد به خوردن سیب سرخ .
ناجوانمردانه سرد است . راست گفت آن شاعر غریب (دست ها در گریبان است) ، با کوله بار دلتنگی هایم لنگان لنگان می روم . کسی می خواندم . دستانش را می خواهم بگیرم . می کشم جامه اش را ... اما خالی بود جای این تکیه گاه که نفس ها را به هم بند می زند .
کدام سیب گندیده خورده بود دستش را !
یادگار دی ها و بهمن هاست. کویر قلبم می جوشد برای جرعه ای آب دوستی در تنگنای تنگ سفالی رهگذری که بر حصار جاده قسمت می کند ، نیایشش را با خدا . من مانده ام و این سقف کبود که رنگ باخته از عزای خورشید . تنم را گرم نمی کند بی مهری لبخند سردت .
فرصتی می خواهم تا بشویم دلم را ، دستم را ، پایم را از غبار این دنیا که آدمک هایش همه مسافرند . سفرتان بخیر .
دعا کنید برای این طفل سرگردان که باد راه خانه را از یادش برد !

ساکنان دریا
پس از مدتی صدای امواج دریا
را نمی شنوند
چه سخت است
قصه ی عادت ....





خدای من و سرور من
امشب که سقف بی ستاره اتاقم






میان سبز پوشان چمن






